Friday, March 30, 2007  

کاهکده


سفر که شروع می شود انگار زمین روایت می شود ،انگار زمین کاغذ است و انسان قلم. کاهکده اما ،برای من ،چیزی بیش از یک سفر است.کاهکده را نمی توانم بگویم که چیست یا کجاست،چون برای من کاهکده،حدیست برای لامکانی بودن و نازمانی شدن.شاید این به یک تجربه ی شخصی برمی گردد،اما سهم بزرگی از این تجربه به آن موقعیت خاص و شکل مکان برمی گردد.مجموعه ی آبشارهای خروشان در میان یک شکاف که از میان کوه بوجود آمده و دیواره های بلند سنگی که آسمان را به ردی باریک از ستارگان محدود می کند و زمینی چنان سبز که انگار هیچ پایی روی آن قدم نگذاشته است و در یک لحظه من آنجایم،تنهای تنها،خیس از عبور آب وسرمازده و گیج.در میان حجم وسیع کوله پشتی های رنگی و خورشید و ابر که با توده ی بودن من بازی می کنند،نرم و شیرین.ولحظه ی سال تحویل در میان محیطی اثیری با دستهایی قفل شده درهم و چشمهای حیران:آلیس در سرزمین عجایب.
سنگها چنان صیقلی و سبز که انگار به دستان خدایان ساخته شده و اینجا قرارگاه خدایان است: الهه ی آب،گونه های بیرنگش را به سطح آب چسبانده وبه من نگاه می کند،خدای سنگ که انگشتان خمیده اش را زیر پاهای من تا می کند و در سکوتی بهت آلود در انتظار حرکتهای من راه را باز می کند و مشکوک به دستهای چنگ زننده ی من،راه می دهد.خدای آسمان که چشمهای آبیش را به شیطنت با ابرها می پوشاند و....از همه مهمتر اما در این میان خدایگان طبیعت است که چون روحی مرموز در میان علفها و سبزه ها و درختان شکسته ،تمام بودنم را به آغوش کشیده است و من در یک آن چنان در مقابل نیروهایی که مرا احاطه کرده اند احساس کوچکی و نادانی می کنم که خشکم می زند،انگار که هیچوقت زنده نبوده ام و هیچوقت از روی این تخته سنگ برنخواهم خواست.
شکی ندارم که من در زمانی دور اینجا بوده ام ،احساس می کنم که همه چیزاینجا را،با شناختی اساطیری از برم، خاطره ی اجداد اولیه در ذهنم بیدار می شود.
هول طبیعت از یکسو و خویشاوندیی غریب از سوی دیگر ،آنچنان مرا دربرگرفته است که کلمه ها را گم کرده ام.در یک آن تصور می کنم که هیچ کس به اینجا نمی آیدو جهان مرا گم می کند. تنهایی؟نه،این احساسی نیست که درمن است. انگار من اشیانه ترین آغوش را برای خانه بودن برگزیده ام و نه ،انگار خانه ام مرا برگزیده است.اما هنوز می ترسم از اینکه قدمی بردارم و کاری کنم که خدایان کنجکاو و مهربان را عصبانی کرده باشم.دلم می خواهد آنچنان با این طبیعت یکی شوم که به چشم نیایم،و احساس می کنم که نیروی وحشی طبیعت مرا می بلعد.پایم روی چوبهای میان آبشار لیز می خورد و در میان حوضچه ای عمیق می افتم ...و روحی چنان نرم به آغوشم می کشد ، مطمئنم از اینکه مرده ام،و آنچنان د رمیانه ی آب در حرکتم و شناور که انگار در رحم مادرم.همه چیز کامل است و هیچ چیز نمی تواند این لحظه را از من بگیرد.آرامشی کامل ،هیچ نقصی در آن نیست.هیچ رنجی احساس نمی شود.بی زمانی و بی مکانی بر همه چیز حاکم است و من حافظه ای عجیب خالی و کامل می شوم.به کلمه نیازی نیست ،اینجا همه چیز بدون گفته شدن فهم می شود و این کاملترین لحظه ی حیات است.نه کاشی وجود دارد و نه نیازی.مام طبیعت مرا پذیرفته و بودنم را چنان نرم و تنگ در آغوش می فشارد که خاطره ی بی آغوشی را به یاد نمی آورم.....
ناگاه دستی از جهان خارج برای بار دوم، نافم را می برد و مرا از آب بیرون می کشدو من دوباره به تکانه های شدید، نفس کشیدن دردناکی را آغاز می کنم که تمام وجودم را می لرزاند و همه ی سلولهایم را به عجز می کشاند.تنم می لرزد و آرام میگریم وسخت تر اینکه مجبورم از کسی که مرا از مادرم جدا کرده است،تشکر کنم.
کاهکده برای من یک مکان نیست یا جایی برای تفریح یا فرصتی برای شیطنت و کوهنوردی.کاهکده رحمیست که یکبار مرا زاده است:عریان و گریان. مادریست بزرگوار و بخشنده.اما امروز،اینبار،بار دوم که بازگشتم به تجربه ی تولد،رنجی بزرگ را با خود حمل می کنم.به مام طبیعت تجاوز کرده اندو کاهکده را چون ملخهای قحطی زده،غارت کرده اند.اینبار که به کاهکده بازگشتم،شرمزده و غمگین بودم.در شکافی چنان باریک ،ده اجاق آتش روشن است و صدای خرد شدن شاخه ها تا ته استخوانم را به درد می آورد.الهه ی آب، غمگین و لجن آلود در قعر تاریک آب غنوده است و خدایگان طبیعت از چادرهای ما دور شده است. ما بازهم، همه چیز را باخته ایم.

 Friday, February 02, 2007  

رنگ توجه

ملافه های سفید،دیوارهای سفیدو آدمهای سفید که با لکه های خون، انگار تکه دوزی شده اند و با صورتهای خسته و رنگ پریده ،آنچنان کودکانه و نیازمند خوابیده اند یا ناله می کنند که هر انسانی را پرستار می کنند.اینجا تنها جاییست که خودخواهی تنها برای بیمار زیباست و برای دیگران زشت،چون تنها یک حق وجود دارد"حق بیمار"و تنها دو رنگ اصلی است که بر همه چیز حاکم است، سفید و سرخ. هر سرخیی ترسناک و دلهره آور است و سفیدی با آرامشی خواب اور در همه جا وجود دارد و یک قانون اصلی نانوشته در فضا جاریست: "توجه کنید"(توجه با تشدید بر "ج" که به معنای توجه به هر امریست که به آرامش و سلامت بیمار مربوط است) و پزشک خدای مهربانیست که گاهی به اینجا سر می زند و همه ی فرمانها از ناحیه ی او صادر شده و یا به آن استناد می شود.(قابل ذکرست که همه ی قوانین مذکور هم از طرف او قابل نقض است)
چشمهایم از توجه سرخ می شود و تنم درد می کند .آنقدر به او نگاه می کنم تا چشمهایش را باز می کند.....زمانی باور داشتم که اگر به یک گل زیاد نگاه کنم و هر روز به آن خیره شوم و متوجهش باشم عمر طولانیتری می کند و اینطوری گلهای باغچه را توجه درمانی می کردم.

 Monday, January 22, 2007  

کلاه

کلاه را که برمی داری معلوم نیست مویی وجود داشته باشد.
همه چیز حول این حقیقت تلخ شکل گرفته است که کلاهی وجود دارد یا نه.
گویا زندگی کلاه بزرگیست که خداوند بر سر بشریت گذارده است یا برعکس خداوند، کلاهیست که زندگی بر سر بشریت گذارده است!
گاهی دچار این توهم می شویم که کلاهی را برداشته ایم اما آنچه می یابیم غالبا کلاهی دیگرست و در بهترین حالت ،کلاه گیسی است.
نمی دانم چه کسی برای اولین بار استفاده از کلاه را معمول کرد.شاید کسی که به بازی کلاهبرداری و کلاه گزاری علاقه داشته است و شاید خود او هم روزی متوجه شد که گذاشتن و برداشتن کلاه هیچ تفاوتی با هم نمی کنند،
شاید چون کلاهی وجود ندارد یا چون همیشه کلاهی باقیست.فرقی نمی کند که کدام دستگاه معرفت شناسی را برگزینیم:
_اینکه هیچ کلاهی وجود ندارد
_اینکه همیشه زیر هر کلاهی ،کلاهی دیگرست
هر دو دستگاه به سوفسطایی گری مربوط است و عمل مشابهی را موجب می شود:کم توجهی به کلاه.
اما جند گروه دیگر هم وجود دارند که فاجعه ی کلاه از گور آنها بلند می شود:
_کلاه دوزان
_کلاه فروشان
_مد پرستان
_ایدئالیستها

 Friday, January 12, 2007  

آبی

بعضی از کتابها توان این و دارند که ادم وشناور کنند.میلی به تمام شدنشان نیست و برعکس هوس نوازش و بازی با عنوان و فهرست مطالب و پاراگرافها را برمی انگیزند.گاهی فقط میل داری که نگاشون کنی ،نگاهی از جنس نگاه به یک تابلو یا یک راز یا افسانه. بعضی از فیلمها هم از این دستند.فیلمهایی که مدتها بعد از دیدن توی ذهن ادم وول می خورند و نفس می کشند.انگار با جاهایی از وجودت اصطکاک پیدا می کنند و ذهنت و توی سوراخهای بی سرو ته ناخوداگاهت فرو می کنن.
"مخمل ابی و قله های دو قلو از دیوید لینچ" فیلمهایی بودند که در حین دیدن هیچ علاقه ای را در من برنمی انگیختند و حتی حس بدی از دیدنشون در من بوجود می اوردند.اما نمی دونم چرا حاصل کار یه حس ارامش عجیب و یک تفهم تازه یا یک جور درک شهودی در من بود.شباهت نشانه ها در این دو فیلم مثل نخ تسبیحیه که بیننده را متوجه یک سری عناصر مشابه و جدی از نظر کارگردان می کنه.در این میان گویاهر پدیده ی کوچکی در زندگی روزمره رشته ایست که درون سوراخ بزرگ و ناشناخته ی روان فرو می ره و اعمالی که ظاهرا منطقی و حتی ساده به نظر می رسند مثل نشانه های ظریفی از یک فرایند درونی انسان ما را به منبع عظیم و ناشناخته ی ناخوداگاه مربوط می کنه.اینجاست که سوالهای عظیم معرفت شناسی می تونه به عنوان نشانه های کوچیکی از تسلط روان ناشناخته ی ما بر ما به حساب بیاد.و انسان معمولی/انسان سالم تنها تلاشیست برای سرکوب رویه های شبح گونه ی درون هر فرد.تا جاییکه انسانهایی که روزها در قالب کلمه ی "نرمال " خودشان را از دیگران و خود پنهان می کنند شبها از درون خودشان بیرون می ریزند و اشباح درونیشان را به عمل می گذارند.اشباحی که خودشان هم از دیدنشان وحشت می کنند و روزهنگام،وقتی که چراغهای طبیعت همه چیز را گویا روشن می کند فراموش وانکار می شوند.به نظر می رسد که انسان در تلاش است که این مسئله را اثبات کند که همه چیز تحت فرمان است .من خودم را برای هر عملی حاضر کرده ام ،پس من خودم را تحت فرمان دارم /تحت شناخت دارم.و وقتی که در مقابل کوچکترین حرکتهای غیر قابل پیش بینی روان به هراس می افتیم حتی خودمان هم نمی دانیم که چه اتفاقی افتاده است.بیهوده نیست که انسانهای بدوی خود را در مقابل این بخش از زندگی ناتوان دیده و به جن گیری و خرافات معتقد بودند . ناتوانی عظیم ما در مقابل سوراخهای تاریک درون،که ما را به وحشت می اندازد، هجویست بر روایت اراده محوری بشر.

 Saturday, December 30, 2006  

وبلاگ مبارکی

خیلی فرقه بین اینکه بتونی بنویسی و ننویسی و اینکه نتونی بنویسی.من مدتی بود که نمی تونستم بنویسم. یه چیزایی انگار توی این برنامه عوض شده بود که البته به لطف میثم عزیز حل شد : نمی دونم چرا همه ی تشکرهایی که می خوام ازت بکنم یه کم به نظرم لوس و تکراری و ریاکارانه اومدند،برای همین فقط تونستم بهت بگم که متشکرم.
برای خودمم عجیبه که علارغم اینکه وبلاگ نویسی در ابتدای کار به نظرم کار بیهوده ای بود، چرا از زمان تاسیسش تا امروز، نسبت به اون اینقدر احساس حمایتگرانه پیدا کردم و نمی تونم خاک خوردنش و تحمل کنم و گاهی عذاب وجدان می گیرم از اینکه به دیدنش نمی یام .هر چه هست این هم قسمتی از تاریخ من شده ،منتها این بار، نوشته شده.و شکی در این وجود نداره که من با تمام تاب و توان همیشه تاریخ جمع کن بودم و یکی از مهمترین اشتغالاتم ،فکر به تاریخمنی خودم بوده است که البته این اتفاق از وقتی افتاده که من به اسطوره ها به عنوان عوامل ساختاری شکل دهنده به قالبهای ظاهرا انتخابی امروز اعتقاد پیدا کردم و سعی کردم سهمشونو در انتخابهای امروزم بفهمم. الان که به تاریخ این وبلاگ فکر می کنم احساس می کنم جای یک چیزهایی خالیست،مثلا اینکه چرا اسم این وبلاگ حاشیه است و اینکه من چه اهدافی دارم یا کی هستم و می خوام چیکار کنم و حرف حسابم چیه و مثل همیشه احساس می کنم که چه خوبه که جای همه ی این چیزها را خالی گذاشتم و تلاشی مذبوحانه در جهت روشن کردن چیزهایی نداشتم که اساسا برای خودم هم معلوم نیست و چه خوبه که هنوز روایتم از وبلاگ، شبیه زیستنم باقی مانده .

 Monday, September 25, 2006  

سه گانه ی زنانه

چشم که باز می کند: دستهایش را میان چینهای توری زری دوزی شده ای می بیند که مچش را به رقص گرفته اند .پولکهای خندان روی پیشانی و حریری که با گیسوانش تاب می خورد و سیب گلویش را به سنجاق طلایی آویزداری مزین می کند . چینهای بلند و طولانی دامنش که کمر را به پاها وصل می کند،به تاب تنش چرخ می خورد و خلخال که به دور مچ پایش پیچیده پاهای لغزانش را که بر زمین ضرب می زند زنگ دار می کند.
فرصتی برای نشستن نیست ،رقص واره زیستن به طنازیست و زن که می رقصد به زندگی، سبک راه می رود .خنده ایست که جاری می شود .سبکیش باد را می رقصاند.می شوید و می رود.
__________________________

چشم که باز می کند: زندگی آشپزخانه ای می شود که ظرفهای خسته ی آن همیشه چشم براه او می نشینند. موهایش همیشه بوی سرخ کردنی می دهد و دستهایش رنگین پوست سیب زمینی و بادمجان است و بزرگترین دغدغه های زندگیش در قابلمه های غذا، ته می گیرد و می سوزد .
مهمترین تعریفش از زندگی : دهانهای باز. فرصت نشستن نیست ،همیشه کاری هست: کاری که ارتباط ممتد او را به اشیاء اثبات می کند و خطوط تنش را در ازدحام آشپزخانه گم می کند. در سرزمین او ،زمان حجم مبهمیست که انتظاری دور را رقم نخواهد زد و ساعت به وعده های غذایی تسلیم می شود.
___________________________

چشم که باز می کند : کنار درخت سرو و لب جوی آبی خم شده و نیلوفر آبی کبودی به سمت پیرمردی تعارف کرده است . چشم به پیرمرد دوخته و جوری رفتار می کند که انگار متوجه نیست که دارند نگاهش می کنند ،که یک نقاشی است که نگاهها را مجذوب می کند .جوری نگاه می کند که هیچکس نمی تواند مطمئن باشد که آیا اصلا جایی را نگاه می کند یا نه. خیرگیش هم خالی از نگاه است .....خالی از توجه است.....خالی از زندگیست.
فرصتی برای نشستن نیست و نه لحظه ای برای نگریستن به جانبی که نگاهی نباشد،که دستی چهره اش را تسخیر نکند .همه چیز از قبل ،قاب می شود به قامت رویا.

 Saturday, August 26, 2006  

در باب نوشتن

درنوشتار لذتی ناشی از نوعی سکون هست ،نوعی سهل گیری ذهنی :گویی که من وقتی می نویسم بیش از وقتی که حرف می زنم در برابر حماقت خود بی تفاوتم."بارت
کلمه ها بی آنکه من بدانم چرا رها می شوند و من به بازی شیطنت آمیز آنها با معنا، نگاه می کنم .اول کلمه زاده می شود وبعد من در قالب یک تفسیرگر، برداشتهای مختلف معنایی متن را نگاه می کنم و گاه برای رهایی از زیر بارتعقل که مرزهای" رهایی خود" را به اما و اگر خویش،می بندد، دیگر حتی به متن، تفسیر گرانه نگاه نمی کنم .چشمهایم را رها می کنم روی کلماتی که خودمدارانه به هم آویخته اند، بی آنکه من از آنها چنین خواسته باشم.متن هچون کار هنری تمام شده،تشویق نگاه مرا می طلبد واگر به حکم تعقل یا اضطرار، بخشی از آن را ببرم ،دیگر نخواهد خندید .متن، شهامت مرا در رهایش کلمات می بلعد.
کلمه ها زاده ی هجمه ی دست من است با تنهایی و دیوار.کاری که می کنم این است:دیوار نویسی
شباهت دیوار و کاغذ، در توحش ساکنیست که در بکارت انتظار مندانه ی این دو،سر می زند:هیچ دیواری را بدون قاب نگذارید!دیوارهای ساکت یکدست همیشه صحنه ی ترسناکیست .مثل دیوارهای یکدست در فیلم درخشش که نویسنده را دیوانه - قاتل می کند و شاید همین است که کاغذهای سفید تنها ،همیشه نوعی شهوت نوشتن را بیدار می کند.
بچه ها را دیده اید چگونه به کاغذ سفید حمله می کنند وبا چه ولعی آنرا مچاله می کنند و می خورند یا اگر مدادی دستشان بدهید آنرا خط خطی میکنند.
نوشتن اما انگار همیشه تلاشیست برای اهلی کردن .نوشتن، زندگی را اهلی میکند.دیوار را اهلی می کند و به هر ناشناخته ای رنگ من می دهد.