کاهکده

سفر که شروع می شود انگار زمین روایت می شود ،انگار زمین کاغذ است و انسان قلم. کاهکده اما ،برای من ،چیزی بیش از یک سفر است.کاهکده را نمی توانم بگویم که چیست یا کجاست،چون برای من کاهکده،حدیست برای لامکانی بودن و نازمانی شدن.شاید این به یک تجربه ی شخصی برمی گردد،اما سهم بزرگی از این تجربه به آن موقعیت خاص و شکل مکان برمی گردد.مجموعه ی آبشارهای خروشان در میان یک شکاف که از میان کوه بوجود آمده و دیواره های بلند سنگی که آسمان را به ردی باریک از ستارگان محدود می کند و زمینی چنان سبز که انگار هیچ پایی روی آن قدم نگذاشته است و در یک لحظه من آنجایم،تنهای تنها،خیس از عبور آب وسرمازده و گیج.در میان حجم وسیع کوله پشتی های رنگی و خورشید و ابر که با توده ی بودن من بازی می کنند،نرم و شیرین.ولحظه ی سال تحویل در میان محیطی اثیری با دستهایی قفل شده درهم و چشمهای حیران:آلیس در سرزمین عجایب.
سنگها چنان صیقلی و سبز که انگار به دستان خدایان ساخته شده و اینجا قرارگاه خدایان است: الهه ی آب،گونه های بیرنگش را به سطح آب چسبانده وبه من نگاه می کند،خدای سنگ که انگشتان خمیده اش را زیر پاهای من تا می کند و در سکوتی بهت آلود در انتظار حرکتهای من راه را باز می کند و مشکوک به دستهای چنگ زننده ی من،راه می دهد.خدای آسمان که چشمهای آبیش را به شیطنت با ابرها می پوشاند و....از همه مهمتر اما در این میان خدایگان طبیعت است که چون روحی مرموز در میان علفها و سبزه ها و درختان شکسته ،تمام بودنم را به آغوش کشیده است و من در یک آن چنان در مقابل نیروهایی که مرا احاطه کرده اند احساس کوچکی و نادانی می کنم که خشکم می زند،انگار که هیچوقت زنده نبوده ام و هیچوقت از روی این تخته سنگ برنخواهم خواست.
شکی ندارم که من در زمانی دور اینجا بوده ام ،احساس می کنم که همه چیزاینجا را،با شناختی اساطیری از برم، خاطره ی اجداد اولیه در ذهنم بیدار می شود.
هول طبیعت از یکسو و خویشاوندیی غریب از سوی دیگر ،آنچنان مرا دربرگرفته است که کلمه ها را گم کرده ام.در یک آن تصور می کنم که هیچ کس به اینجا نمی آیدو جهان مرا گم می کند. تنهایی؟نه،این احساسی نیست که درمن است. انگار من اشیانه ترین آغوش را برای خانه بودن برگزیده ام و نه ،انگار خانه ام مرا برگزیده است.اما هنوز می ترسم از اینکه قدمی بردارم و کاری
کنم که خدایان کنجکاو و مهربان را عصبانی کرده باشم.دلم می خواهد آنچنان با این طبیعت یکی شوم که به چشم نیایم،و احساس می کنم که نیروی وحشی طبیعت مرا می بلعد.پایم روی چوبهای میان آبشار لیز می خورد و در میان حوضچه ای عمیق می افتم ...و روحی چنان نرم به آغوشم می کشد ، مطمئنم از اینکه مرده ام،و آنچنان د رمیانه ی آب در حرکتم و شناور که انگار در رحم مادرم.همه چیز کامل است و هیچ چیز نمی تواند این لحظه را از من بگیرد.آرامشی کامل ،هیچ نقصی در آن نیست.هیچ رنجی احساس نمی شود.بی زمانی و بی مکانی بر همه چیز حاکم است و من حافظه ای عجیب خالی و کامل می شوم.به کلمه نیازی نیست ،اینجا همه چیز بدون گفته شدن فهم می شود و این کاملترین لحظه ی حیات است.نه کاشی وجود دارد و نه نیازی.مام طبیعت مرا پذیرفته و بودنم را چنان نرم و تنگ در آغوش می فشارد که خاطره ی بی آغوشی را به یاد نمی آورم.....
ناگاه دستی از جهان خارج برای بار دوم، نافم را می برد و مرا از آب بیرون می کشدو من دوباره به تکانه های شدید، نفس کشیدن دردناکی را آغاز می کنم که تمام وجودم را می لرزاند و همه ی سلولهایم را به عجز می کشاند.تنم می
لرزد و آرام میگریم وسخت تر اینکه مجبورم از کسی که مرا از مادرم جدا کرده است،تشکر کنم.
کاهکده برای من یک مکان نیست یا جایی برای تفریح یا فرصتی برای شیطنت و کوهنوردی.کاهکده رحمیست که یکبار مرا زاده است:عریان و گریان. مادریست بزرگوار و بخشنده.اما امروز،اینبار،بار دوم که بازگشتم به تجربه ی تولد،رنجی بزرگ را با خود حمل می کنم.به مام طبیعت تجاوز کرده اندو کاهکده را چون ملخهای قحطی زده،غارت کرده اند.اینبار که به کاهکده بازگشتم،شرمزده و غمگین بودم.در شکافی چنان باریک ،ده اجاق آتش روشن است و صدای خرد شدن شاخه ها تا ته استخوانم را به درد می آورد.الهه ی آب، غمگین و لجن آلود در قعر تاریک آب غنوده است و خدایگان طبیعت از چادرهای ما دور شده است. ما بازهم، همه چیز را باخته ایم.
سنگها چنان صیقلی و سبز که انگار به دستان خدایان ساخته شده و اینجا قرارگاه خدایان است: الهه ی آب،گونه های بیرنگش را به سطح آب چسبانده وبه من نگاه می کند،خدای سنگ که انگشتان خمیده اش را زیر پاهای من تا می کند و در سکوتی بهت آلود در انتظار حرکتهای من راه را باز می کند و مشکوک به دستهای چنگ زننده ی من،راه می دهد.خدای آسمان که چشمهای آبیش را به شیطنت با ابرها می پوشاند و....از همه مهمتر اما در این میان خدایگان طبیعت است که چون روحی مرموز در میان علفها و سبزه ها و درختان شکسته ،تمام بودنم را به آغوش کشیده است و من در یک آن چنان در مقابل نیروهایی که مرا احاطه کرده اند احساس کوچکی و نادانی می کنم که خشکم می زند،انگار که هیچوقت زنده نبوده ام و هیچوقت از روی این تخته سنگ برنخواهم خواست.
شکی ندارم که من در زمانی دور اینجا بوده ام ،احساس می کنم که همه چیزاینجا را،با شناختی اساطیری از برم، خاطره ی اجداد اولیه در ذهنم بیدار می شود.
هول طبیعت از یکسو و خویشاوندیی غریب از سوی دیگر ،آنچنان مرا دربرگرفته است که کلمه ها را گم کرده ام.در یک آن تصور می کنم که هیچ کس به اینجا نمی آیدو جهان مرا گم می کند. تنهایی؟نه،این احساسی نیست که درمن است. انگار من اشیانه ترین آغوش را برای خانه بودن برگزیده ام و نه ،انگار خانه ام مرا برگزیده است.اما هنوز می ترسم از اینکه قدمی بردارم و کاری
کنم که خدایان کنجکاو و مهربان را عصبانی کرده باشم.دلم می خواهد آنچنان با این طبیعت یکی شوم که به چشم نیایم،و احساس می کنم که نیروی وحشی طبیعت مرا می بلعد.پایم روی چوبهای میان آبشار لیز می خورد و در میان حوضچه ای عمیق می افتم ...و روحی چنان نرم به آغوشم می کشد ، مطمئنم از اینکه مرده ام،و آنچنان د رمیانه ی آب در حرکتم و شناور که انگار در رحم مادرم.همه چیز کامل است و هیچ چیز نمی تواند این لحظه را از من بگیرد.آرامشی کامل ،هیچ نقصی در آن نیست.هیچ رنجی احساس نمی شود.بی زمانی و بی مکانی بر همه چیز حاکم است و من حافظه ای عجیب خالی و کامل می شوم.به کلمه نیازی نیست ،اینجا همه چیز بدون گفته شدن فهم می شود و این کاملترین لحظه ی حیات است.نه کاشی وجود دارد و نه نیازی.مام طبیعت مرا پذیرفته و بودنم را چنان نرم و تنگ در آغوش می فشارد که خاطره ی بی آغوشی را به یاد نمی آورم.....ناگاه دستی از جهان خارج برای بار دوم، نافم را می برد و مرا از آب بیرون می کشدو من دوباره به تکانه های شدید، نفس کشیدن دردناکی را آغاز می کنم که تمام وجودم را می لرزاند و همه ی سلولهایم را به عجز می کشاند.تنم می
لرزد و آرام میگریم وسخت تر اینکه مجبورم از کسی که مرا از مادرم جدا کرده است،تشکر کنم.کاهکده برای من یک مکان نیست یا جایی برای تفریح یا فرصتی برای شیطنت و کوهنوردی.کاهکده رحمیست که یکبار مرا زاده است:عریان و گریان. مادریست بزرگوار و بخشنده.اما امروز،اینبار،بار دوم که بازگشتم به تجربه ی تولد،رنجی بزرگ را با خود حمل می کنم.به مام طبیعت تجاوز کرده اندو کاهکده را چون ملخهای قحطی زده،غارت کرده اند.اینبار که به کاهکده بازگشتم،شرمزده و غمگین بودم.در شکافی چنان باریک ،ده اجاق آتش روشن است و صدای خرد شدن شاخه ها تا ته استخوانم را به درد می آورد.الهه ی آب، غمگین و لجن آلود در قعر تاریک آب غنوده است و خدایگان طبیعت از چادرهای ما دور شده است. ما بازهم، همه چیز را باخته ایم.